لبخند رزهای زیر باران مانده
عشق هایی از جنس گلبرگ های گل رز
تو می دانی که من از میان همه نعمت های این جهان، آن چه را برگزیده ام و دوست می دارم، تنهایی است. این نگهبان سکوت، شمع جمعیت تنهایی، راهب معبد خاموشی ها، حاجب درگه نومیدی، سالک راه فراموشی ها، چشم به ره پیامی، پیکی گرمی بازوی مهری نیست خفته در سردی آغوش پر آرامش یأس که نه بیدار شود از نفس گرم امید سر نهاده است به بالین شبی که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر. " ای پرستو که پیام آور فروردینی" بگریز از من، از من بگریز! باغ پژمرده ی پامال زمستان ها چشم به راه بهاری نیست گرد آشوبگر خلوت این صحرا گردبادی است سیه، گرد سواری نیست... شاعر: دکتر علی شریعتی + جالبه که موسیقی ها هم مثل بوها خاطره انگیزن و تورو میبرن به همون روزایی که گوششون میدادی و اتفاقاتی رو حس میکنی که تو اون روزها برات افتاده. 1- میلاد امام رضا(ع) مبارک. 2- قرار بود هفته ی پیش بیام تو وبلاگم از خمیربازیای آبجی خانوم بنویسم!! اما گفت که اینکار رو نکنم و عکسی رو هم که از خمیربازی های آریاش گرفته بودم رو هم پاک کرد! منم گفتم میرم همینطوری مینویسم، چیزی که تو نت زیاده عکس خمیربازی آریاست! تازه سطلیشم داره :)) الان شما هم کنجکاو میخواین بدونین، نمیشه که نگم قضیه اش چیه، میشه؟؟ :| هفته ی پیش چقدر خندیدیم، استادشون گفته که باید خمیر بازی بگیرن و اشکال رو با خمیر بازی بسازن و از نماهای مختلف ببینن، نمیدونم مربوط به چه درسیش میشه؟ اما هر چی هست خیلی بانمکه! از من اصرار از اون انکار که آبجی خانوم بیا برو از این خمیر بازیای سطلی که رو درش ساعت هم داره بخر:) آبجی خانوم: خب دیگه همین یه کارم مونده مثل این پیش دبستانیا یه سطل خمیر بازی دستم بگیرم برم سر کلاس :))) حالا این هفته اومده میگه 10تا رنگ رو باهم مخلوط کردم :( میگم حالا چه رنگی شده میگه قهوه ای! سه تا رنگ صورتی مختلف توش داشت، خیلی حیف شد! :| ببین آبجی خانوم اینارو مینویسم که چهار روز دیگه بیای بخونی ببینی چه روزگاری رو تو ترمک گذروندی :D 3- امروز رفتم دکتر تا دست شفای آقای دکتر!! وجود بیمارمان را شفا بخشد :D میگه که تقریبا 200نوع سرماخوردگی داریم :| دلم خواست بپرسم چند نوع ویروس کامپیوتری داریم؟؟ آخه این سیستم هر روز یه ویروس جدید قورت میده من که حریفش نمیشم. همونطور که مامان حریف من نمیشه! مثلا وقتی مامان جون میگن که دخترم مراقب باشه و این حرفا منم میگم اگه بخواد منو بگیره که میگیره دیگه این سوسول بازیا چیه؟؟ :| حالا هم که سرما خوردم مامان میگه تو یه بار آمپول بخوری دفعه ی بعد حرف گوش میدی :| رفتیم دکتر، آقای دکتر هم گفت که نیازی به آمپول نیست :D از قدیم گفتن پیشگیری بهتر از درمانه!! شما رعایت فرمایید تا به روزگار من و سیستمم گرفتار نشید:). 4- اگه میبینید که خیلی جمله بندیام داغانه بزارید به حساب داروهایی که خوردم و خواب آوره، روی شیشه ی دارو ها هم نوشته خواب آور، در زمان مصرف از رانندگی خودداری فرمایید. اینجا که اتوبان نیست پس میتونم خیلی درب و داغون روزمرگیامو بنویسم. 1- خلاقیت نوشتنم سوخته! همونقدر که، بعد از سیصد سال! بعد از یک هفته شایدم بیشتر امشب نقاشیمو تموم کردم. کلی با مداد رنگیا صفا کردم. هووووووم دوره ی مدادرنگی رو نگذروندم اما نمیدونم چرا اینقدر جذبم میکنه؟؟ وقت ِ اضافه پیدا کنم حتما دوره ی مدادرنگی رو هم میرم میگذرونم، آخه خیلی لذت بخشه، مخصوصا اگه تو کارت صورتی هم داشته باشه :D ! هر کی میاد تو اتاقم و بعضی از شاهکارامو میبینه بهم میگه چرا نمیری رنگ روغن؟؟ منم مسرور و مشعوف میگم دوست ندارم:| آدمایی که با رنگ روغن نقاشی میکنن رو نگاه کردم تا مگه یک کم به سمتش کشیده شم اما نشد. شاید باید یک کار بزنم تا لذتش رو بچشم و بخوام برم دوره شو ببینم. تو خونه مون آبجی خانوم خیلی با نقاشیای ِ من صفا میکنه و هر چی میکشم میزنه به نام خودش که کسی نبردتش! :| و همین آبجی خانوم هم اصرار داره قبل از مداد رنگی برم رنگ روغن! امشب هم وقتی داشتم رو نقاشیم کار میکردم، پشت سرم، خودشو چپونده بود کنار بخاری و از کلاساش و دانشگاهش میگفت از خوابگاهی که من هیچ وقت تجربه اش نکردم، با ذوق، و گاهی هم از موسیقیی که در حال پخش بود حرف میزدیم، یه آلبوم خیلی قدیمی که هر چی فکر کردم خواننده اش یادم نیومد. چقدر دوست دارم مثل همیشه آبجی خانوم تو اتاقمون باشه و تا دیر وقت باهم حرف بزنیم و سربه سر هم بزاریم. که البته الان آبجی خانوم خفته اند. 2- امروز وقتی با دوستم قدم زنان از دانشگاه برمیگشتیم، یه گربه ی بی ادب پرید و یه یاکریم رو به دندون کشید و جست زد زیر کانالای آب! خواستم یه سنگی چیزی بردارم و کمکش کنم اما گربه ی بی ادب فرار کرد و من اصلا از جای خودم هم تکون نخوردم! طبیعت ِ وحشی :| دلم به حال یا کریم ِ سوخت، چقدره این پرنده ها نترسن، تا نزدیکشون میری اما پر نمیزنن، یه حس اطمینان و اعتماد دارن، به همه چی. دوتا از این یاکریما روی درخت انجیر خونه مون، میخوابن. 3- اینم تصویری از نقاشیی که کشیدم. به دلیل نور بد اتاق عکس زیاد خوب نشده، و الا من نقاشیم، مخصوصا رنگ آمیزیم با مدادرنگی، حرف نداره :D من به آدم بزرگا حق میدم اما شاید بد نباشه یه کم هم اونا به من حق بدن و همچنین فرصت. میدونم که یک عمر فرصت داشتم برای حلاجی کردن روزای زندگیم و فکر کردن به اتفاقاتش! اما بازهم نیاز به زمان دارم. به هر حال من تصمیمم رو میگیرم و ممکنه بعدن هم از تصمیمی که گرفتم پشیمون بشم!! اما هر چی هست تصمیم خودمه و تا جایی که بتونم پیش میرم. ولی خب بد نیست گاهی از تجارب دیگران هم استفاده کرد. این روزا بیشتر از همه نیاز دارم که با یکی حرف بزنم و درد و دل کنم، آخه همه چی تا حلقم اومده بالا، با این اوضاع روحی انتخاب کردن راه درست هم شده دردسر! آره خب حس میکنم اگه حرف بزنم و این بار سنگینی که تو دلمه رو خالی کنم، اونوقته که سبک میشم و میتونم راحت و درست انتخاب کنم. + واقعا دارم میترکم!


| Design By : Night Skin |


